شرحیات: غیاب
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 5:55
دو غیاب روی صندلی چه می گویند؟یکی توده ی دردِ منجر شده به هیبت تنی مسکون، چفت شده در افق و عمودِ صندلی، میخکوب روی جدار چوبی میز، محاط در غبارِ گندم.یکی شکل از خالی، چسبیده به تنِ صندلی در اشاره ای از کدورت عسل. عسل، خالی را به خود گرفته. حل کرده. رنگ برگشته از اخرایی معصومانه اش در شکل ظرفی، خطوط ب...
شرحیات؛ تنِ خواب مانده ( به آینه )
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 5:55
تصویر جانداری با شمایل انسان، اما پری وار، در ویرانه های بنایی. تلی از خاک با ارتفاعی رو به نزول.پاره هایی از وحشت، خشت خشت، انبار شده روی هم، شاید فقط نشانی از زندگی منقضی شده، دارد. جاندار، هیبتِ ملکوتی ش را روی تکه پاره های تنانِ تاریخِ زمین، پهن کرده. اشیا از سکونت فارغ اند. غبار با پریدگی طلایی...
یا تو مرا بداهه کردی
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 5:55
لشگر در حال کشور گشایی ست. امیر میل به تصرّف دارد: تکّه تکّه ی هر خاکی، هر تنی شهر به شهر بوی خون است و تن به تن بوی بی رمقِ زخمِ خشک شده. + نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۵ساعت 1:6 توسط . |
شرح شطحیات
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 5:55
این صورت نه خیر است و نه شر که هم خیر است و هم شر. این آینه صورت من است نه آنچنان که می بینم. آینه منم. از اکنونم تا هر لحظه ای که بر من گذشته در من جاریست. آلبومی که ورق می زنیم. صورت هایی که می بینم. همه به یک اندازه آشناست و غریب. از صورت پارسالی مان تا وقتی که کودکیم. صورتم را از وقتی که نطفه شک...
شرحیات؛ باب ِاصحاب ِپدری
-
تاریخ: 1395/6/20 ساعت: 13:15
چه می شد کرد که نکرده باشند؟به اینهاش هم گاهی فکر می کنم، عموهام که کنار دختر عمو هام نشسته بودند، بودند.
از حواشی ِ متن
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 4:56
آه روبرت کوچک من زندگی آنقدر ها هم پیچیده نیست،کافیست دستت را دراز کنی،چیزی را برداری،بعد شبیهش بشوی.
لَیلیدن ِ لیلی یا همان لیلا م
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 4:56
مادر میگفت دوست داشتم اسمت را لیلا می زاشتم. صدات می کردم :لیلا م بیا اینجا. اگر پدر نمی رفت حتمن حالا مرا قشنگتر از مادر صدا می کرد.
شرح ِاحوالات
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 4:56
آدم یکبار که غم بیاد سراغش دیگر تمامی ندارد. بچه دار هم بشود بچه ش با اندوه پدر مادرش اُخت می شود. جوری که بعد ها جور دیگه ای را بلد نمی شود هیچ جوره هم. اول هاش خیال می کردم خلاصی دارد. می شود خانه را با غم هاش گذاشت و رفت. نمی فهمی که مثل استخوان دارد در تو بزرگ می شود، غم. خواهر دوباره تب دارد. ک...
شرح ِاحوالات، روضه الرضوان
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 4:56
شال ِسفید ِتربتی را پیچیده دور تن َش. هنوز خجالت می کشد...
شرحیات
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 4:56
اندوه هیچ به جاییش هم نمی گیرد. انگار از ازل همین بوده. یا اصلا وحی ِمنزل است. غالب اوقات به این فکر می کنم که گیریم لامسه و بینایی و چشایی و شنوایی هیچ اصلا...اما اگر بوش موافق ِباد ِ خراسان نباشد، آن وقت چه کنم... بعد پهن می شوم توی تکّه هاش، از مرو و بلخ تا هرات و طوس. حالا باش و ببین.
از نامه ای به میم
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 4:56
امروز یاد دوستی قدیمی کردم به خاطرم آمد وبلاگی داشت که همیشه می خواندمش. آن وقت ها شانزده ساله بودم. تر ُ تازه ُ تُرد. هوای مالیدن سینه زیر بخار حمام کاملا پنهانی با یاد معشوق ِازلی. آن مرد صدای خش دار سیگاری داشت ُ همه چیزش حالایی بود اصلا. کلوپ کوچک فیلمی داشت که به وقت هر عصر ِهر فصل باید روزی یک...